تبلیغات
My Virtual World - HERALD : the Final War in 5th Millennium - Persian - Part 2
شنبه 15 خرداد 1389

HERALD : the Final War in 5th Millennium - Persian - Part 2

   نوشته شده توسط: وحید معصومی    نوع مطلب :HERALD (Persian) : the Final War in 5th Millennium ،

And the story continues ... 

«ساما» را خواهد شکست و گویا نیّت «پاوار» ها هم همین است. باید با «محمد» [الجابر] به طور جدی صحبت کنم».

 

چهارم آوریل 4546  - نمایندگان «ساما» به شهر «کالوگا» - در نزدیکی «مسکو» - می روند تا در جلسه ی نهایی در مورد طرح «دروازه های بهشت» [استقرار نیرو های «ساما» در شهر «آنادیر» روسیه] شرکت کنند. «یوسف داغ داش» آرام و قرار ندارد و نمی تواند نگرانی خود را پنهان نماید. «بوریس پاواکین» درست سر وقت وارد می شود و در کنار صندلی می ایستد. «آ. پولادگر»: «طوری ایستاده تو گویی با صندلی بیچاره دشمنی دارد و فعل نشستن را نمی داند. نفس ها در سینه ها حبس شده و صدای گام های مورچگان را می توان شنید».

لبخند بر لب «محمد الجابر» نشسته و بسیار خوشحال است. «ظراطه»، «شعیلات» را در آغوش می گیرد و اشک می ریزد. کار تمام شده و «ساما» پیروز گشته است. کاروان های مسلین بزودی به راه می افتند تا «دروازه های بهشت» را فتح نمایند.

 

هجدهم اکتبر 4550 آلاسکا (امپراطوری هرالدیستی امریکا) شهر «گرایلینگ»

 

«اِسلیوا پِروشا»17 وارد شهر «گرایلینگ» می شود و خود را سریع به «هرالد» می رساند. «پروشا» به تازگی حکومت ایالت «کلورادو» را بدست گرفته و بدون هماهنگی محل خدمت خود را ترک کرده بود. برخورد «ویکتور» [هرالد] با وی بسیار جالب و به یاد ماندنی است.

«ویکتور»: «ابله! مگر دستور ندادم از «کلورادو» خارج نشو که وضعیت برهمریخته است و اگر خارج شوی این جمهوری خواهان نامرد! و جاسوسان «ساما» به سرعت جهت اشغال منطقه دست به کار خواهند شد، پس اینجا چه غلطی می کنی؟!!! فردا صبح محاکمه ی حزبی خواهی شد و بعد به سرعت به سمت محل خدمت حرکت کن».

«کِوین راکِستر» این طور می نگارد: «این بدبخت [پروشا] انگار که برق 220ولت به وی وصل کرده باشی، خشک اش زده و مو هایش سیخ شده است. به نشان «اچِ» طلاییِ روی سینه اش دست می ساید، نکند آن را از لباس جدا کند. این کار را جلوی چشمان من نمی کند».

«کوین» به نشان حزبیِ «قلاده ی آتشین» اشاره ای نمی کند. این علامت در آن ابتدای زندگی سیاسیِ «هرالد» و «کوین» در گروه «ببر های خشمگین» به منزله ی لیاقت و شجاعت به اعضای سازمان اعطا

می گردید. «کوین» از آغاز با «قلاده ی آتشین» مشکل داشت و این نام را زشت و بی ادبانه می دانست. «لیندا راجِرز» در کتاب «تعطیلات کریسمس در کنار ببر ها»18 می نویسد: «پسردایی عزیز [کوین] بسیار ناراحت و پریشان است. «اسکرِیپر» وی را پند می دهد که «قلاده ی آتشین» با «ببر های خشمگین» همخوانی دارد و در ضمن مفهوم کنایی جذابی در درون آن نهفته می باشد. به نظر نمی رسد این گونه حرف ها در روحیه ی مغرور «کوین راکستر» مؤثر واقع شود».

«ل. راجرز» از مخالفین تندروی هرالدیسم به شمار می آید و از آرایه های ادبی مانند طنز، کنایه، جناس و ایهام به خوبی در کتاب خویش بهره می بَرد. لایه های تاریک شخصیت ها را با صراحت بررسی می نماید و تصویری تمام قد از تاریخ هرالدیسم در اختیار مخاطب قرار می دهد.

«پروشا» با عصبانیت خاصی «سلامِ هرالدیستی»19 را ادا می کند و از اتاق خارج می شود. چنین رفتاری از نوکر تمام عیاری چون او اصلاً سابقه نداشت اما باید به وی حق داد چرا که برخورد «امپراطور» بسیار گستاخانه بود. «بهروز امیرآبادی» در کتاب «رخت هایی بر درخت»20 می آورد: «واکنش «پروشا» خیلی تند بود، طوری که «روکان»21 بهت زده شد و این مطلب را با آب و تاب فراوان در دفتر خاطرات خود یادداشت کرد».

شایان ذکر است که برخورد دوستان و اطرافیان با شخص «هرالد» روش و اداب ویژه ای داشت و همه به استثناء «کوین» همواره در محضر امپراطور این اصول را رعایت می کردند. کار به جایی رسید که «استوارت روکان» برای این منظور «سلامِ هرالدیستی» را ابداع نمود. «سلام حزبی» یا به اصطلاح «زنده باد امپراطور» فقط جنبه ی حزبی یا نظامی نداشت بلکه در میان مردم عادی به جای سلام روزمره بکار گرفته می شد. و البته در بین نیرو های مسلح به طور رسمی جایگزین احترام سنتی ارتش گردید. این آئین در تاریخ باستانی ایران، مصر، روم [پیش از میلاد] و دوره ی «نازیسمِ» آلمان و «فاشیسمِ» ایتالیا [دهه ی چهل و پنجاه، قرن بیستم، هزاره ی دوم پس از میلاد] موارد مشابهی دارد و صد البته که روس ها نیز گونه ای از آن را بکار می گیرند.

«استوارت روکان» جزء نخستین مهره های هسته ی مرکزی حزب بود که پا به «آلاسکا» گذاشت و اداره ی امور را در دست گرفت. چندین نویسنده ی نامور وی را «برادر اهریمن» نامیده و او را فرد اول «هفت ابلیس» شناخته اند. «هفت ابلیس» به اصطلاح یاران و حواریون نزدیک «هرالد» بودند و اداره ی امور امپراطوری بر عهده ی ایشان بود. در همه زمینه ها دخالت می کردند و در تمام فعالیت های مختلف کشور حرف ایشان به منزله ی فرمان امپراطور قلمداد می شد. اختیارات نامحدود و گسترده ای داشتند و عملکرد های سلیقه ای و نادرست ایشان عامل مؤثری در کوتاه شدن عمر

هرالدیسم به حساب می آید.

ورود «روکان» با تظاهرات و شورش های مردمی همراه شد. درگیری ها چند روز با شدت ادامه داشت و تلفات هرالدیست ها به بیش از 12 نفر رسید. «سگ های جهنمی» وارد میدان شدند و کشتار وحشیانه در دستور کار ایشان بود. اقامتگاه «روکان» با نیرو های روبوتک محافظت می شد و «آلاسکا» در آتش طغیان می سوخت. «کوین» آن روز ها را «گرم ترین روزگار آلاسکا» می نامد و دوران مشقت باری را می گذرانَد. جهت جبهه ها تغییر کرده و بجای آن که امریکایی ها در برابر اسلام بایستند، دست به گریبان یکدیگرند.

«استیو رَوندهِد» در کتاب خواندنی خود «کشتزار های از دست رفته»22 می نویسد: « این سرزمین یخ زده تکه ای از میهن ما [امریکایی ها] است که در شعله های وحشی هرالدیسم می سوزد. سگ های ددمنش و دست آموز «ویکتور» زنجیر ها و قلاده های خویش را گسسته و مردم بی دفاع را پاره پاره می کنند. کجاست آن منادی صلح و آرامش که «جیمز چاکِ» پریشان مغز در وصف او چنان داد سخن بر می آورد؟ کجاست آن اسطوره ی انسانی و آن مرد برگزیده [شخصیت «هرالد» در مکتب نظری «چاک»] که داد از بیدادگران بستاند و لشگر دژخیمان را آشفته سازد. وای بر مام وطن، این سرزمین بی حد و حصر، تمدن و فرهنگ بدون مرز، از مشرق و مغرب با اقیانوس ها هم کنار و برادر، دیار فرا تر از مقیاس ها و اندازه ها و اجتماع ممتاز انسانیت! کجایی ای «چاک» تا قهرمان خویش را دریابی و از آن لذت ببری؟!!».  

«ویکتور» به «روکان» اعتماد کامل داشت و او را شخصاً به آلاسکا احضار کرده بود. چنین آشوب عظیمی به هیچ وجه مورد انتظار نبود و اهالی منطقه سنگ تمام گذاشتند.

 

بیست و پنجم اکتبر 4550

 

مهره های هسته ی مرکزی حزب در پایگاه «سوِن فالکِنز»23 [آلاسکا] گرد هم آمده اند.

«هرالد»: «شما آقای «وایت واتر» لطفاً گزارش وضعیت را روخوانی نمایید».

«راسل وایت واتر»: «عالیجناب، 17000 نیروی پیاده ی انسانی، 1800 واحد آدمواره ی «روبوتک»، 22000 واحد «لِگیوِر»24 ، 178 واحد «هیولا پیکر»25 854 واحد توپخانه ی «یو. اس. 556» مدل پرتابگر پلاسمای سنگین، 48 فروند «یو. اس. 889» جنگنده ی سری 125 و ...».

«اشتفان اشتهایزر»: «با عرض احترام و خسته نباشید به جناب فرمانده «ر. وایت واتر»، با این استعداد

نیروی نظامی موافق نیستم. با چنین جمعیتی بیشتر از یک ماه نمی توان مقاومت را ادامه داد».

«مکس پایلت»26: «نیروی آماده به رزم مسلمین در «آنادیر» رقمی حدود 7 میلیون واحد است! طبق محاسبات بنده و همکارانم بعد از 2 روز سواحل «نورتون» را از دست خواهیم داد. «ساما» با تمام قدرت ضربه خواهد زد و در هیچ صورتی به «جنگ فرسایشی» روی نخواهد آورد. عالیجناب [امپراطور] خواهش می کنم تمام نیرو های مسلح را از سرتاسر کشور احضار نمایید. پیشنهاد می کنم فرمان «فراخوان سرخ» را اعلام کنید».

«کوین راکستر»: «می دانید «فراخوان سرخ» یعنی چه؟ هنوز آشوب و شورش در جای جای سطح گسترده ی کشور ادامه دارد و بهای هنگفتی جهت سرکوب آنها باید بپردازیم. با اجرای «فراخوان سرخ» تمام جامعه سر به طغیان خواهد گذاشت و البته نتایج جبران ناپذیر آن فقط و فقط گریبان مسؤلین مربوطه را می گیرد. بنده جداً مخالفم و اگر لازم باشد، موضوع را در رسانه ها مطرح می کنم».

«هِرمان گِمِش»27: «به نظر می رسد جناب آقای «راکستر» تصور درستی از موقعیت حاضر ندارند. با بزرگترین جنگ تاریخ روبرو هستیم و جبهه ی پیروز در این نبرد به واقع فرمانروای همه ی جهان خواهد بود. لشگر اسلام برای گام آخر آمده و با روحیه ی ویژه ای وارد میدان خواهد شد. دو حالت پیش می آید، اول این که هرالدیسم غالب شود که در آن صورت جهان اسلام نابود می گردد و حالت دوم که اوضاع برعکس خواهد بود. اعتقاد دارم که جنگ با صلح خاتمه نمی یابد و حتماً تمدنِ شکست خورده بطور کامل و با تمام جمعیت خود منهدم خواهد شد».

«هرالد» شتابزده وارد بحث می شود: «خوب! همرزمان عزیز این طور که معلوم است در این وضعیت منحصر بفرد باید بیشتر به فرمان «فراخوان سرخ» فکر کنیم. «ساما» و لشگر افسانه ایِ آن در «دروازه های بهشت» گرد آمده و خواستار نابودیِ فرهنگ و تمدن پرافتخار امریکا است. نظریات و پیشنهادات خود را با دقت و حوصله بیان نمایید، شاید در این جلسه به راه کار مناسبی دست یابیم».

در این لحظه بطور ناگهانی «جاناتان پِرِی»28 وارد می شود. «کوین» می نویسد: «اینجا چه خبر است؟ «جاناتان» اینجا؟ در آلاسکا؟ فقط همین را کم داشتیم. لحظه شماری می کنم چه وقت امپراطور فریاد بکشد. آه! که منتظر آن لحظه هستم».

انتظار «کوین» زیاد طول نکشید. «ویکتور» غرش کرد و صندلی خویش را بر زمین کوبید.

«ویکتور»: «اینجا چه کار می کنی؟ مگر نباید در «ال پاسو» باشی؟ همه تان کشور را رها کرده و به آلاسکا آمده اید که چه بشود؟ «ال پاسو» نباید بدست جمهوری خواهانِ «هربرت» و مکزیکی ها بیا-

فتد. همین حالا به جنوب برگرد و فرماندهی هرالدیست ها را بر عهده بگیر. فوراً !!».

«جاناتان پری»: «عالیجناب! موقعیت در مرز های جنوبی اصلاً مساعد نیست. تلفات ما در مقابل ائتلاف دشمن بسیار بالاست. جمهوری خواهان به رهبری «مارک هربرت»29 ، مکزیکی های غارتگر و گروهک های مسلمان ائتلاف مستحکمی تشکیل داده اند و درگیری ها با جدّیت و شبانه روز ادامه دارد. دشمن در اکثر نقاط مرزی [جنوب امریکا و شمال مکزیک] پراکنده شده و ساختار های متمرکز ایشان در دسترس نیست. جهت کسب تکلیف مزاحم شدم و به سرعت باز می گردم».

«پری» که سلام حزبی را در بدو ورود فراموش نموده بود، با پایان سخن خود احترام ویژه را خشک و محکم بجا آورد و به حالت خبردار در گوشه ی اتاق ایستاد.

«روکان»ِ حیله گر و حسود در خاطرات خود آورده است: «عجب بازیگر تمام عیاری است اشاره به «پری» - می داند چه موقع و کجا احترام هرالدیستی را ادا کند تا به مقصود خویش دست یازد. باید ترفندی بکار گیرم و این مهره ی مزاحم را از شورای مرکزی حزب بیرون کنم!».

پرونده ی «پری» و داستان دشمنی چندی از اعضای شورای مرکزی هرالدیسم را بعد ها توضیح می دهم. اکنون ادامه ی جلسه ...

«بوریس آیزنشتات»: «آشکار است که نیروی هوایی نقش سرنوشت سازی ایفاء خواهد کرد. پیشنهاد می کنم «راسل وایت واتر» به فرماندهی ارشد نیروی هوایی گمارده شود و «مکس» [پایلت] با سرعت به «سن آنتونیو» [جنوب امریکا] منتقل شده و فرماندهی منطقه را احراز کند».

«پایلت» که از خشم برافروخته گشته، با حالتی تهاجمی زبان می گشاید: «تو ای آلمانی تبار نادان! مرا از جنگ می ترسانی؟ چه زود مشکلات مربوط به درگیری های آغاز نهضت را از یاد بردی. چه کسی با جمهوری خواهان چهره به چهره دست و پنجه نرم می کرد؟ آن وقت کجا بودی که نه امپراطوری ای در کار بود و نه هرالدیسمی بر سر کار؟ سرت را پایین نیانداز و مثل یک فرمانده ی هرالدیست [با حالت طعنه آمیز] جواب بده!».

«وایت واتر» دستان خود را روی سینه ی «پایلت» فشار می آورد و به وی اجازه ی حرکت نمی داد.

«کوین»: «آقایان! آقایان! در محضر امپراطور حرمت ها را نشکنید. جای این موضوعات در این جمع نیست. کدورت و کینه را کنار بگذارید و به دادِ میهن برسید که زمان اندک و ناچیز است. مسئولیت ها و فرماندهی ها باید تا جایی که ممکن است دست نخورده باقی بماند. بایستی از مهره های جدید در ساختار مدیریت استفاده کرد».   

مشخص نیست منظور «کوین» از مهره های جدید، چه کسانی هستند؛ اما واضح است که چنین افرا-

دی در اختیار هرالدیست ها نبودند و این مسأله نیز همچون بسیاری از موارد مشابه، خواب و خیالی بیش نبود. هرالدیست ها باید می پذیرفتند که در «مدیریت بحران» نیز نمره ی قبولی نگرفته اند. بحث این جلسه را به پایان می رسانم وبه ادامه ی روایت می پردازم.

«پری» تب شدیدی دارد و جمجمه اش گداخته شده، ولی به پزشک مراجعه نمی کند. فردا صبح «آلاسکا» را ترک خواهد کرد و به «جنوب جهنم» - اشاره به شهر «اِل پاسو» و نواحی اطراف آن که به صورت وحشتناکی درگیر جنگ و خونریزی بودند رهسپار می شود. «پری» در یادداشت های خود که بعد ها تحت عنوان «من و آخرین جمهوری» چاپ شد، می نویسد: «در حسرت یک لحظه آرامش هستم. چه آرزو هایی داشتم و چه پیش آمد. به درستی که سیاست همانا باتلاقی سخت و دشوار است و پس از گرفتار شدن در آن، رهایی امکان ناپذیر خواهد بود. باید با «م. هربرت» گفتگو کنم، شاید نتیجه ای بگیرم. «هرالد» از دنیای واقعیت خبر ندارد و در افکار پوچ و دیوانه وار خویش غوطه ور می باشد. با سرانجامِ این قضیه کاری ندارم. هرالدیست ها مرا خائن خواهند شمرد و زندان و مرگ در پیش است، اما دیگر چاره ای نیست. شکیبایی ام به سر آمده و هدایت کردار های خود را از دست داده ام».

پرسش جالب این که «چه کسی حقیقتاً از «هرالد» پیروی می کرد؟»، تشکیلات حزبی و حکومتی چگونه اداره می شد؟ در حالی که بیشترِ مسئولین هرالدیست با شخصیت و رفتار «هرالد» مشکل جدی داشتند. پاسخ را می توان با بررسی فعالیت های «کوین» به دست آورد. وی مدیری شایسته، مسئولی دلسوز، فرماندهی دلاور و نخست وزیری جامع الشرایط بود. ارکان و چارچوب ساختار امپراطوری بر دوش وی قرار داشت و تمام امور کشوری را هدایت و مدیریت می نمود.

کار به جایی رسیده بود که هرالدیست های تندرو، «کوین» را متهم به خیانت کرده و او را خواستار تاج و تخت امپراطوری معرفی می نمودند. با این وجود، وی به این تهمت ها و دشمنی ها بی اعتنا بود و در انجام وظایف عزم راسخ داشت. طرح و نقشه های فراوانی در ذهن داشت و حتی برای شکست دادن جهان اسلام بطور پیوسته برنامه ریزی می کرد. اعضای هسته ی مرکزی را با دقت زیر نظر قرار داده بود و مأمورین «هوچا» را به تلاش در این زمینه تشویق می نمود.  

 

            

 

 

 

 

 

 

  

 

    

 

 

 

    

 

 

 

 


هم عهدان منتظر-جشنواره
یکشنبه 16 خرداد 1389 09:24 قبل از ظهر
in the name of god
hello
thank you for coming and visiting our blog
its our pleasure that you cooprate
us
we hope a good life for you
yamahdi
bye
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر