تبلیغات
My Virtual World - به سمت جنوب - قسمت دوم - الف ( ویکتور مورانو - هرالدیسم و هزاره پنجم )

بسم الله الرحمن الرحیم

به سمت جنوب

قسمت دوم

 

مکزیکی ها ، ما را دوست ندارند!

 

25 می 4545 میشیگان امپراطوری هرالدیستی امریکا H.E.A

وضعیت در مرز های جنوب بسیار آشفته است و تلفات هر دو طرف بسیار سنگین می باشد. پس از کشته شدن «تکوته راشیلین» Tekote Rashilin  در «آنادیرِ» روسیه، شایعه شده که «راشیل» ها پیروان «تکوته» - می خواهند به عنوان نخستین گروه خارجی (روسی) با هرالدیست های امریکایی همکاری نمایند و جهت مقابله با جهان اسلام با ایشان هم پیمان گردند. «ناکیما راشیلین» - خواهر «تکوته» - مخفیانه به «میشیگان» (امریکا) سفر می کند تا با پیروان تاریکی هرالدیست ها دیدار نماید. پیوند هرالدیست ها با «راشیل» ها چنان حائز اهمیت نبود چرا که مسلمین با نیرویی شکست ناپذیر به «دروازه های بهشت» آمده بودند و «فتحُ الآخِر» امری ناگزیر به نظر می رسید. 

* توضیح : «ویکتور مورانو» را «هــــرالد»، حزب وی را «هرالدیسم» و اعضای حزب او را «هرالدیست» می نامند. مفهوم «هرالد» نخستین بار در نوشته های «جیمز چاک» James Schuck اندیشمند، فیلسوف، عارف، استاد دانشگاه و نویسنده ی نام آور امریکایی (4509 4423) بعد از میلاد عیسی مسیح (ع) به کار گرفته شد.

«جاناتان پِری» Jonathan Pray مرد شماره ی 6 در «شورای 17» هرالدیست ها در میشیگان حضور دارد و با نیرو های مخالف، دست و پنجه نرم می کند.   

 

  ** به ادامه مطلب توجه فرمایید. بروزرسانی شد. 

 

 

 

**  به سمت جنوب

n    ائتلاف جنوب را در هم بشکنید !

 

3 می 4545 چی هوا هوا مکزیک

جمهوریخواهان و امریکایی های مخالف «مورانو» همگی در «چی هوا هوا» ی مکزیک گرد آمده اند و خود را «جبهه ی ائتلاف مهاجرین جنوب» نام نهاده اند. هدف ایشان همانا نابودی «هرالدیسم» است و هر روز جمعیت بیشتری را به خود جذب می نمایند. «جاناتان پِرِی» و «اشتفان اشتهایزر» خود را به «ال پاسو» - شهر مرزی امریکا و مکزیک رساندند تا زمام امور را در دست گیرند. درگیری در سرتاسر مرزهای مشترک امریکا و مکزیک با شدت و حدت جریان دارد و روز به روز برخوردها سنگین تر و پر تعداد تر می گردند. تلفات انسانی به رقم خطرناکی نزدیک شده و در تمام مسیرِ مرز مشترک امریکا و کانادا هم «حالت فوق العاده» اعلام شد. ایالت «ایندیانا» جزء معدود مناطقی است که «جنگ داخلی» در آن قابل مشاهده نیست و اغتشاشات به صورت پراکنده به چشم می خورد.

«راسل وایت واتر» Russell Whitewater با «کوین راکستر» Kevin Rockster به مشورت می پردازد تا برای بقاء حکومت [بحران زده ی] «ویکتور» چاره ای بیاندیشند. محل دیدار، «کاخ سفید» (واشینگتن دی سی) می باشد و «هرالد» نیز غایب است. این دو جنایتکار سرگرم گفتگو هستند که ناگهان «هرمان گِمِش» Herman Guemesch وارد اتاق می شود. «گمش» پیشنهاد می دهد تا عملیات «به سمت جنوب» برنامه ریزی گردد که در جریان آن 20000 هرالدیست داخل خاک مکزیک شده و به «ائتلاف جنوب» ضربه وارد نمایند. نکته اینجاست که تا آن زمان حتّی یک هرالدیستِ مسلّح هم وارد مکزیک نشده بود. دولت وقت مکزیک کاملاً مخالف هرالدیسم بود و طی بیانیه ای اعلام داشت که در صورت تجاوز هرالدیست ها به حریم این کشور، جنگ رسمی را آغاز خواهد کرد و ارتش مکزیک پاسخ محکمی به متجاوزین خواهد داد.

«گمش» که حالتی نگران و مضطرب داشت، با صدایی بلند سخن می گفت و لحنی طلبکارگونه در الفاظش مشهود بود. «کوین»: «از «مرد ترسو» چه خبر؟ - توضیح آن که «آلوین مک فلوید» Alvin Mc Floyd  آخرین رئیس جمهور امریکا پیش از کودتای «ویکتور» و قیام هرالدیست ها را «مرد ترسو» می خواندند زیرا وی در جریان نهضت هرالدیسم، در اولین فرصت ممکن از کشور خارج شد و در حقیقت بزرگترین خیانت را نسبت به میهن خویش انجام داد. - شنیده ام به «لندن» (انگلیس) گریخته و یک «دولت در تبعید» به راه انداخته و هر روز، زیردستان خود را عزل و نصب می کند!». «گمش»: «این فراری دیوانه، با دولت مردان اروپایی به گفتگو پرداخته و قصد دارد اروپا را بر علیه ما [هرالدیست ها] هم پیمان سازد و جهت بازپس گیری قدرت، دست به مبارزه بزند. اگر لیاقت داشت کشور را دو دستی تسلیم «ویکتور» نمی کرد و یا حداقل به «ائتلاف جنوب» می پیوست و به ایشان یاری می رساند». سه هرالدیست روان پریش از هر گوشه ای سخنی به میان آوردند و سرانجام آن که بر سر اجرای عملیات «به سمت جنوب» به توافق رسیدند.   

8 می 4545 آلاسکا امپراطوری هرالدیستی امریکا  (H.E.A)   

«بوریس آیزنشتات» Boris Aizenstat ، «مکس پایلت» Max Pilot و «اسلیوا پروشا» Sleava Perousha سه تن از فرماندهان ارشد هرالدیست که همگی از اعضای «شورای 17» بودند وارد «آلاسکا» شدند و از میان ایشان، «آیزنشتات» در جایگاه فرماندار و نماینده ی امپراطور (هرالد) قرار گرفت. نخستین وظیفه ی وی آن بود که جمهوری خواهان و مخالفین هرالدیسم را متقاعد سازد تا به بهانه ی نبرد قریب الوقوع با جهان اسلام، دست در دست هرالدیست ها نهاده و جبهه ای واحد و متحد در برابر مسلمین تشکیل دهند. این تنها راه حل ممکن جهت رویارویی با هجوم سیل آسای مشرق نشینان بود و هرالدیست های مغرور و متکبر با وجود ناخرسندی خویش، باید رضایت جناح دشمنِ داخلی را بدست می آوردند. همان طور که «چاک» همیشه تأکید می کرد: «اول به حساب خصم خارجی برسید پس از آن به سراغ دشمن داخلی بروید». هرالدیست ها از این جمله به عنوان شعار حزبی و انقلابی در آلاسکا بهره

بردند و آن را بر هر تابلو و دیواری نوشتند. «جیمز چاکِ» پریشان فکر در کتاب خود پیش بینی کرده بود که در صورت برپایی حکومت هرالدیستی، ملّت های بیگانه از ضعف جامعه ی هرالدیست و جنگ داخلیِ آن سوء استفاده کرده و دست به تجاوز خواهند زد. چرا که جمهوری خواهان، لیبرال ها (دوستداران آزادی فردی)، مؤمنین و دیگران، فرمانرواییِ هرالدیست ها را تاب نخواهند آورد. در نتیجه کُشت و کشتار در سطح گسترده ای روی می دهد و «جنگ داخلی» در چنین شرایطی اجتناب ناپذیر است. نکته قابل توجه آن که «ویکتور» و یاران وی از پیامد های فاجعه بار استقرار نظام هرالدیسم، کاملاً باخبر بودند و با اِشراف جامع بر این موضوع جهت براندازیِ ساختار جمهوری ایالات متحده ی امریکا اقدام نمودند.

«آیزنشتات» درس خود را خوب به یاد داشت و مأموریت او اجرای طرح «حصار پولادین» بود که در سطور پیشین، آن را شرح دادیم. «پروشا» که به دلیل از دست دادن مقام فرمانداری آلاسکا بسیار خشمگین بود، به دستور «آیزنشتات» به عنوان نماینده ی هرالدیست ها جهت مذاکره با جبهه ی «آنت هر» - مجموعه ی جمهوری خواهان و تمامی نیروهای مخالف هرالدیسم، اعضای این جماعت را «آنهِریش» یا «آنهِرمن» می نامند که به صورت مستقل و بدون وابستگی به «جبهه ی ائتلاف جنوب» فعالیت می کردند برگزیده شد. «آنهرمن» ها طیِ بیانیه ای، اعلام آتش بس نموده و موعد ملاقات را تعیین کردند.

صلح و آرامش در آلاسکا برقرار شد و کشتار و خونریزی پایان پذیرفت. هرالدیست ها و آنهرمن ها و به تعبیری همه ی مردم امریکا باید هرچه زودتر چاره ای برای بسته نگاه داشتن «دروازه های بهشت» می اندیشیدند.

16 می 4545 آلاسکا امپراطوری هرالدیستی امریکا  (H.E.A)

«مارک هربرت» - رهبر تشکیلات ائتلاف مهاجرین جنوب با تمهیدات امنیتی ویژه ای وارد آلاسکا شد تا در کنار آنهرمن ها قرار گیرد و با نوکران امپراطور هرالدیست ها به گفتگو بنشیند. «هربرت» به همراه 1700 تن از نیرو های مؤتلفه ی جنوب به «گرایلینگ» (آلاسکا) رسید

و در منطقه ای خارج از شهر اردو زد. «پایلت» که از لحاظ سنّی از دو رفیق خود بزرگ تر بود، در مورد سیاست سازش با «آنهرمن» ها نظر مساعدی نداشت و زمانی از قضیه ی ورود «هربرت» به آلاسکا باخبر گردید در صدد سوء قصد به جان وی بر آمد. «پروشا» که از طرح «پایلت» اطلاع یافته بود، به او پند و اندرز داد که این تفکّرات را به طور جدی کنار بگذارد و گر نه در صورت انجام کار مذکور، شخص «م. پایلت» در دادگاه ویژه ی حزب [هرالدیسم] محاکمه خواهد شد. بر اساس پرونده های معتبر پزشکی که از مرکز روان درمانی «بلو استار» Blue Star واقع در «آریزونا» (امریکا) بدست آمده، «پایلت» نزدیک به 3 سال در آن مرکز به عنوان «بیمار خطرناک درجه ی A» بستری بوده است. دوستان صمیمی اش او را «مکس دیوانه» خطاب می کردند. وی همان کسی است که تشکیل سازمان «اچ. او. اچ.» H.O.H   سازمان معروف به «سگ های جهنّمی» - را پیشنهاد نمود. «اچ. او. اچ.» در حقیقت یک وزارت اطلاعات کامل بود که «پایلت»، نقش وزیر را در آن بر عهده داشت. «هرمان گِمِش» نیز در شعبه ی شهر «نیویورکِ» همین سازمان مشغول به انجام وظیفه بود.

«هربرت» قصد داشت هر چه زودتر به مکزیک بازگردد و به امور مهاجرین امریکایی رسیدگی نماید. اما هرالدیست ها وقت کشی می کردند و موعد جلسه را به تعویق می انداختند. هنوز دیدار رخ نداده بود که یک میهمان ناخوانده به آلاسکا آمد. یک هیأت 35 نفره ی مسلمان خود را به مرزهای آلاسکا رساندند و قصد داشتند وارد امریکا شوند. «ویکتور» دستور داد از ورود ایشان جلوگیری نمایند تا توافق با جناح مخالف داخلی برقرار شود سپس، تعامل با نمایندگان جهان اسلام صورت پذیرد. نکته ی قابل توجه برای «ویکتور»، مسأله ی اتحاد هرالدیسم با اروپا بود که می بایست با تلاش فراوانی پیگیری می شد. به ویژه کشورهای اروپای غربی که در مورد جریان فروپاشی حکومت «اسرائیل» و نابودی دولت «صهیونیست ها» در سرزمین «فلسطین»، خود را گناهکار می پنداشتند و در صدد بودند حتماً این زخم دیرینه را مرهم گذارند.

پس از پیروزی مسلمین و فتح حیرت آور لشگریان «ساما» - سازمان ارتش های متحد اسلامی

فرمانروایی اسرائیلی ها پایان پذیرفت و صهیونیست ها به اروپا و امریکا مهاجرت کردند. ایشان در ایالات متحده ی امریکا، «شورای اعظم صهیونیسم» را بنیان نهادند که قطعاً هدف نخست آن، موضوع انتقام از جهان اسلام بود. هرالدیست ها قصد داشتند در قضیه ی نبرد با مجاهدین مسلمان، صهیونیست ها و به ویژه اسرائیلی های مهاجر را در کنار خویش داشته باشند. حتی نقشه بدانجا کشید که یهودی های غیر صهیونیست و یهودی های ضد صهیونیستِ سراسر دنیا جهت مبارزه با موج غول آسای اسلام، گرد هم آیند و طومار فرهنگ و تمدن اسلامی برای همیشه در هم پیچیده شود.

** توضیح ** روز 12 آوریل 3971 میلادی، مسلمانان از چند جهت جغرافیایی مختلف به مرزهای کشور اسرائیل هجوم آوردند. این جنگ را «فتح القُدس» می نامند و فرماندهی ارشد آن به عهده ی «ایرانی ها» بود زیرا «ایران» ریاست دوره ای «ساما» را در آن زمان در اختیار داشت. طبق اساسنامه ی ساما، ریاست در این سازمان به صورت «دوره ای» تعیین می گردید. در جنگ «فتح القدس»، کشورهای «عربستان سعودی»، «سوریه»، «مصر»، «لبنان»، «اردن» و «لیبی» همدست ایران بودند و با تمام نیروی ممکن خویش به میدان آمدند.

هرالدیست ها بر آن بودند که همه ی نیروها حتی مخالفین، معارضین و دشمنان سرسخت خود را در برابر سپاهیان اسلام همداستان نمایند زیرا به درستی فهمیده بودند که نمی توان به تنهایی با مؤمنین خاورمیانه وارد کارزار شد. «استوارت روکان» Stewart Rokan   - از وزرای سابق «آلوین مک فلوید» Alvin McFloyd آخرین رئیس جمهور امریکا که حالا به جمع نوکران «هرالدِ» امپراطور پیوسته بود، خود را به آلاسکا رساند تا از نزدیک بر اوضاع نظارت داشته باشد. «روکان» به عنوان وزیر جنگ از جانب «ویکتور» برگزیده شد. حضور وی در آلاسکا بدون اجازه ی هرالد بود که البته این وضعیت در آن زمان رواج داشت و شخص امپراطور در جریان بسیاری از فعالیت ها قرار نمی گرفت. همزمان با ورود «روکان» به مناطق مرزی شمال غرب امریکا، «رودولف کلایشنِر» Rodolf Kleischner - یکی از فرماندهان زیردست «اشتهایزر»، در «آیووا» مورد هدف گلوله قرار گرفت اما جان سالم بدر برد. - وی

که به تازگی فرماندار هرالدیست «آیووا» شده بود در درمانگاه بستری گردید. وی یک اسرائیلیِ صهیونیست بود و در ماجرای «فتح القدس» بیشتر سرمایه شخصی اش را دست داد. پس از پیوستن «اشتهایزر» به هرالدیسم، «کلایشنر» هم به دلیل دوستی نزدیکی که با او داشت به دایره ی یاران «ویکتور» اضافه شد. برنامه ی اصلی حزب هرالدیسم، سرکوب جمهوری خواهان بود و حال می خواستند جهت واکنش به سوء قصد انجام شده در مورد «کلایشنر»، اقداماتی صورت دهند.

یک مشکل بزرگ در مورد صهیونیست هایی مانند «کلایشنر» وجود داشت. آنها جامعه ای خود مختار و مستقل می خواستند که همچون شرایط فلسطین در آن زندگی کنند. آنچه آشکار است این که اسرائیلی ها علاقه ای به ماجراجویی های «ویکتور» نشان نمی دادند و ساز خویش را کوک می کردند. «کوین» یک تکه کلام جالب داشت: «به یهودی ها اعتماد نکن و با مسلمین وارد جنگ نشو!!». «هرالد» به این پند توجه نکرد و تاوان گزافی برای آن پرداخت. درگیری ها و زد و خوردها در آلاسکا پایان گرفت و «آنت هر» ها، آتش بس موقت اعلام کردند.

23 می 4545 - «جورج ویل» - آلاسکا

برنامه چنان بود که در مورخه ی 23 ماه می 4545 ، جلسه ی نخست مذاکرات صلح برگزار گردد. هوا بارانی بود و نسیم سردی می وزید. اجلاس «جورج ویل» George Ville (آلاسکا) اهمیت ویژه ای داشت و سرنوشت میلیاردها انسان بدان بستگی داشت. «آنت هر» ها Ant Her ، «ائتلاف جنوب»، صهیونیست ها، مسلمانان مقیم امریکا و چندین گروه سیاسی دیگر در این جلسات حضور یافته بودند. البته این همایش جهت صلح داخلی امریکا بر پا شد و هدف هرالدیست ها از برگزاری آن، ایجاد آرامش داخلی و آمادگی برای «نبرد با اسلام» بود. «جنگ شرق» - آنطور که روس ها از آن یاد می کردند مبارزه برای نابودی امریکای هرالدیستی و آفرینش «امریکای اسلامی» بود. «نبرد شرق» (= عملیات دروازه های بهشت = جنگ آنادیر = حرب الکبیر = فتح الکثیر) یعنی تعیین سرنوست تمدن انسانی روی کره ی زمین، اسلام دوباره ضربه خواهد زد در حالی که روس ها به سمت مرزهای لهستان لشگرکشی می کنند تا تمامی

اروپا را به چنگ آورند (جنگ غرب). «جعفر» با دقت و ظرافت حوادث آلاسکا را زیر نظر دارد و جاسوسان خود را به «جورج ویل» می فرستد.   

 

 

نبرد غرب (غرش ببر)

روس ها در راه فتح اروپا

 

مسکو مارس 4546 میلادی


شهر «مسکو» - پایتخت امپراطوری قدرتمند روسیه در نقطه ای سرنوشت ساز قرار گرفته است. دو جنگ بزرگ، آن هم بطور همزمان اوضاع روس ها را آشفته ساخته و مدیریت امور به حالت بحران رسیده است. «نبرد شرق» - جهان اسلام (مسلمین مقیم «آنادیر»، جنوب شرقی روسیه و در نزدیکی «آلاسکا» ی امریکا) و «نبرد غرب» - طرح تجاوز روس ها به لهستان و در واقع تمامی اروپا بطور همزمان، تفکری دور از ذهن و دیوانه وار به نظر می رسد.

تصور دو عملیات گسترده ی نظامی در دو گوشه ی جغرافیای پهناور روسیه، بسیار سخت و دشوار است. «نیکلای پاواکین» - امپراطور روسیه که تقریباً بر یک سوم تمدن کره ی زمین فرمانروایی دارد، حدود 000/30 سرباز قزاق و 000/25 جنگجوی ازبک و تاجیک را در حاشیه ی مرزهای لهستان مستقر نموده و برای تجاوز به اروپا، لحظه شماری می کند. ملّت های تابعه ی روسیه جهت فتح جهان غرب، هم داستان شده اند و کمتر ارتشی می تواند در برابر لشگر چند ملیتی «پاوار» ها از خود مقاومت نشان دهد. یک نیروی نظامی چند نژادی مانند ارتش روسیه اگر با مشکلات داخلی (شورش ها و منازعات داخلی) روبرو نگردد، در برخورد با دشمن خارجی، به هیچ عنوان شکست نخواهد خورد. اتحاد و همبستگی میان تمدن چند نژادی روس ها و جهان اسلام بسیار دور از تفکر دنیای غرب بود و اروپاییان و امریکایی ها جهت رویا        

رویی با چنین تهدیدی از آمادگی لازم برخوردار نبودند. تمرکز «ساما» (سرفرماندهی ارتش های متحد اسلامی) در منطقه ی شمال شرقی روسیه (از «آنادیر» تا تنگه ی «برینگ» - مرز روسیه و امریکا) قرار داشت و لشگریان مسلمان، نزدیک به 7 میلیون نفر در آنجا گرد آورده بودند. «جعفر آذربان» - فرمانده ی سرشناس ایرانی - مسؤلیت ارشد اردوگاه «آنادیر» را بر عهده داشت.

حال آن که به دستور «نیکلای پاواکین» - امپراطور روسیه انتقال نیروهای نظامی روس به سمت سرحدات لهستان (سرزمین های اروپای شرقی) آغاز گشته بود. هرالدیست ها و پیروان حکومت امپراطوری «ویکتور»، گیج و سردرگم به دنبال راه چاره بودند. به پیشنهاد «کوین» (نخست وزیر هرالدیست ها)، «اشتفان اشتهایزر» - مرد شماره ی 4 حزب به آلمان سفر کرد تا با دولت های اروپا به مذاکره بپردازد و مقدمات «اتحاد» هرالدیست ها با ایشان را فراهم سازد.

«جاناتان پری» مانند همیشه با نظر «هرالد» مخالف بود و از انتقال «اشتهایزر» به آلمان، رضایت نداشت. طرح انتقال «اشتهایزر» به آلمان از ابتدا با واکنش های منفی فراوان از جانب مهره های شاخص هرالدیست روبرو شد. «هرمان گِمِش» و «مکس پایلِت» با این برنامه مخالف بودند و جهت اعلام ناخرسندی خویش به دیدار امپراطور رفتند. این اوضاع و احوال در زمانی رخ می داد که «اشتهایزر» و گروه 50 نفره ی همراهش پا به «برلین» گذارده و در محل سفارت امریکا، اقامت گزیده بودند. وقت به سرعت و کاملاً به زیان هرالدیست ها و اروپاییان در حال گذر بود. روس ها اکنون نیرومندتر از همیشه، آماده تجاوز به اراضی اروپا بودند و ملّت های تکه تکه و بسیار کوچک قاره ی سبز مانند چک، اسلواکی، گرجستان، مجارستان و غیره که حتی در بیشتر موارد بخشی از خاک شان در گذشته به نقشه ی پهناور روسیه ی پاواریستی افزوده گشته بود، در ظرف چند ساعت به راحتی زیر چکمه ی دژخیمان روس، خرد می شدند.

«رودولف کلایشنر» با حالتی سرآسیمه نزد «اشتهایزر» حضور می یابد: «قربان! «سرگئی ماژکوف» به سمت فنلاند حرکت کرده». «اشتهایزر» دندان بهم می ساید و مشت بر میز می کوبد: «این دیوانه ها [= روس ها] چه می کنند؟ پاوار ها خوب می دانند که تا مرز های آلمان، هیچ مانع محکمی در مقابل شان وجود ندارد. «نیکلای» اروپا را می خواهد و جهان اسلام در اندیشه ی

امریکا، شب را به صبح می رساند. ارتباط را با «هرالد» برقرار کن، شاید «ویکتور» جوان راه چاره ای داشته باشد».

«سرگئی ماژکوف» Sergey Mazhkov   از جانب «نیکلای پاواکین» - خداوندگار روسیه مأموریت یافت تا سرزمین فنلاند را فتح نماید و پرچم امپراطوری پاوار ها را در آن اقلیم برافرازد. نزدیک به 3 میلیون نیروی نظامی روس در محدوده ی لیتوانی، بلاروس و اوکراین گرد هم آمده و آماده ی نفوذ به نواحی آزاد لهستان بودند. «پیتر موک» - رئیس جمهور لهستان -  به دنبال راه چاره بود و با همتایان خود در انگلیس، آلمان و فرانسه تماس گرفت. چگونه می توان در مقابل سیلاب ویرانگر روس ها مقاومت کرد؟ این پرسشی بود که پاسخ آن تنها یک گزینه داشت: «امریکایی ها». «موک» در دفتر خاطرات خویش چنین می نویسد: «به غیر از امریکایی ها چه امیدی وجود دارد؟ باید هر چه زودتر با «اشتهایزر» - در آلمان ارتباط برقرار کنم. نکته آن که امریکا پس از کودتای هرالدیست ها، خود در آتش می سوخت و وضعیت «جنگ داخلی» در آنجا برقرار بود.

روس ها و ملّت های پیروی ایشان، از دیدگاه مردم جهان غرب، شکست ناپذیر هستند و اندیشه ی دوران «آخرالزمان» مانند یک بیماری همه گیر، در سرتاسر اروپا رواج یافته است.        

 

 

    

 

 

 

 

     


برچسب ها: ویکتور مورانو ، امپراطور هزاره پنجم ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر